تبليغاتX
ارزشیابی
براي صرفه جويي در افسانه هاي امروزي،يه سري مطالب مفيد از بزرگان علم و ادب می فرستم.

كسي كه مزه بدبختي رانچشيده،نميتواند از نيك بختي لذت ببرد

 

غرور نقابي است كه انسان روي معايب خود ميكشد

 

فقط كفش ميداند جوراب سوراخ است يا نه

 

قبل از ورود ،فكر خروج را بكن

 

عشق يكجانبه،سؤالي است كه بي جواب مانده است

 

عشق كور نيست،فقط نميبيند

 

قلب چشمه است و رود خانه زبان

 

كلمات و اعمال را در يك ترازو وزن نميكنند

 

فقط بلبل ميتواند گل سرخ رابشناسد

 

زندگي را هر طور نگاه كني زيباست

 

غير ممكن تنها براي كساني وجوددارد كه نميتوانند

 

فصيح ترين زبان،عمل است

 

روي خوش  ويزاي ورود به كشور دلهاست

 

و

 

اگر مي خواهيد ارزش خود را حساب كنيد،دوستانتان را بشماريد


مضرات امتحانات :

افزايش بار علمي به طور نا خواسته !

كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه !

رواج فرهنگ غلط پاچه خاري ! براي معلمان!

افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!)

چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي !

سردرد حاصل از تمركز شديد .براي يافتن راههاي مدرن تقلب!

افزايش ادب .به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و نا كسي!!

و ديگه خودتون اينكاره ايد و ميدونيد ديگه ...!!!!!

 فوايد اندك امتحانات : نوشيدن انواع قهوه هاي مرغوب .


معرفت رو از سیگار بیاموز که با این که میدونه آخره سر زیره پات له 
میشه تا آخر به پات میسوزه

روز valentine يكي ميره كارت پستال فروشي وميگه آقا كارتي دارين

كه روش نوشته باشه تو تنها عشق مني؟

 يارو ميگه بله. ميگه پس لطفا 16 تا بدين!

 نام تو ...
 اسمت را بر کوه نوشتم ریزش کرد روی آب نوشتم بخار شد.روی کاغذ نوشتم پاره شد
.روی قلبم....(برو بابا با این اسمت اینم اسمه تو داری...)

  یکی تو راست میگی              یکی پینوکیو
 یکی تو مهربونی                     یکی خرس مهربون
 یکی تو خونتون قشنگه            یکی خونه مادربزرگه
 یکی توسفیدی                      یکی سفید برفی
 یکی گوشای تو قشنگه           یکی گوشای زیزی گولو
 یکی توخشکلی                     یکی پلنگ صورتی
یکی توزبلی                            یکی ملوان زبل
 یکی ما دو با هم خوبیم            یکی تامو جری
 یکی موهای تو قشنگه             یکی هم موهای انشرلی
2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:35  توسط طیب لی   | 

يك آرزو

  يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.

پري چوب جادووييش رو تكون داد و

اجي     مجي    لا ترجي

 

دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و  شيك   QM2در دستش ظاهر شد.

 

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:

 

خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

 

 خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه  !!!

 

پري چوب جادوييش و چرخوند و.........

 

 اجي     مجي    لا ترجي

 

           

و آقا 92 ساله شد!

 

پيام اخلاقي اين داستان
 
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،
 ولي پريها................
 مونث هستند !!!!!!!!
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 22:23  توسط طیب لی   | 

اي دوست خانه دوستي ما اينجاست

 
من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم
اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست

***********************************
رنگها بی رنگ است
سایه ای مانده زالوان قشنگ
همتی می باید
با تو ای دوست
که رنگی بزنیم
بربهاری که بدست آمده است
وسپاریم به دست طوفان
همه بد رنگی
و زداییم غبار غمر را
ورهانیم وجود هم را
زین همه دلتنگی
**********************************
همیشه شاد باشید


مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِزيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.


الهی
 
توفیقم ده که بیش ازطلب همدردی، همدردی کنم
 بیش ازآنکه مرابفهمند دیگران رادرک کنم
بیش ازآنکه دوستم بدارند، دوست بدارم
زیرادرعطاکردن است که میستانیم ودربخشیدن است که بخشیده میشویم ودرمردن است که حیات ابدی می یابیم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 0:1  توسط طیب لی   | 

خانم! شما خدا هستيد؟

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت

حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟

زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم

 

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد».

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:18  توسط طیب لی   | 

زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو  روزنو  اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو  حسرت نو  پیشه نو
زندگی می بایست سرشار از تازگی باشد
زندگی همچون آب است
آب اگر راکد بماند
چهره اش افسرده خواهد شد
2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 0:6  توسط طیب لی   | 

هفت نصيحت مولانا :

¤گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)   

¤ باشفقت و مهربان باش   (مثل خورشيد) 

¤ اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان  (مثل شب)

¤ وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

¤  متواضع باش و كبر نداشته باش  (مثل خاك)

¤ بخشش و عفو داشته باش  (مثل دريا )

 ¤ اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 23:54  توسط طیب لی   | 

هتک حرمت پيامبر اسلام از ديدگاه مهاجرانی

انتشار مکرر کاريکاتورها عليه رسول گرامی اسلام يک نشانه است. ترويج‌دهندگان کاريکاتورها، کانون خطر را رسول اسلام می‌دانند. و گرنه چگونه روزنامه‌ای مثل دی‌ولت بارها اقدام به نشر کاريکاتورها می‌کند؟
آنها رسولی را سلب می‌کنند که در قرآنش بيش از خود او درباره‌ی موسي و مسيح سخن گفته شده است. رسولی را هجو می‌کنند و استهزا می‌نمايند که به مسلمانان توصيه کرده است که حتی به بت‌ها بد نگويند. رسولی را دشنام می‌دهند که معجزه‌اش کلمه است. در کتابش چهره‌ی موسی و مسيح و مريم به زیباترين شکل ممکن ترسيم شده است ... اين بدگويی‌ها، فرصت ديگري شد که مسلمانان کانون اصلي هويت و قدرت خويش را شناسايي کنند و به روشنی ببينند.
اهانتی که مثل خاک افشاندن به سوی ماه روشن است چه تاثيری خواهد داشت؟
مولوی که در اين سال‌های اخير، انديشه‌ی او روز به روز در غرب رونق بيشتری می‌گيرد، انگار چنين روزهايی را در افق عالم می‌ديده است:

مصطفي را وعده کرد الطاف حق
گر بميري تو نميرد اين سبق
من تو را اندر دو عالم رافعم
طاعنان را از حديثت دافعم
منبر و محراب سازم بهر تو
در محبت قهر من شد قهر تو

مگر وقتي انقلاب اکتبر در روسيه اتفاق افتاد، مساجد را به اسطبل تبديل نکردند؟ توانستند نام اسلام را خاموش کنند؟
اين اتفاق باعث شده است مسلمانانی که نسبت به اسلام حساسيت نداشتد، شعله‌ای روح آنان را بسوزاند؛ مگر می‌شود به رسول اسلام دشنام داد؟ اين تلخي سرانجام شيريني خواهد داشت؛ توجه بيشتر مسلمانان و مردم جهان به اسلام و درخشش نام و ياد نبی گرامی اسلام.

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 1:13  توسط طیب لی   | 

خدايــــــــــا اگر مـــا بد كنيــــــــم

خدايــــــــــا  اگر مـــا بد كنيــــــــم تورا بنـــــــده هاي 

خــــوب بسيــــــــار اســــــــت

تــــــــــو اگر مــــدارا نكنـــي

مـــــارا خداي ديگر نيســت

  دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد

 آبــــــــــي آســمان وخدا

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست 

  خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست

محـبــــــــوبه درخشان

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 0:55  توسط طیب لی   | 

اگر باران نمی باريد ؛

اگر با ران نمی باريد ؛ زخشم و
کین حیوا نی
کجا پر پر گلی می شد ؛ از ا ین
گلزار ا نسا نی؟
نوای نینوا سر کن ؛ تو ای نی در خزا نستان
که خون لا له ها ر یختند؛ به ظهری داغ در این بستان
بیا در گلستان عشق ؛ زجان تن را رها سا ز یم
چو ز ینب ؛ بعد عا شو را؛ مقا وم با قضا سا ز یم
اگر کشتند عز یزان را ؛ چه جا و یدان گشت آن روز
که از هر سینه بر خیزد ؛ بیادش صد هزارا ن سو ز
حسین ؛ شاه شهیدان شد ؛ گل بی خار بستان شد
بسی پر وا نه از هجرش ؛ رحیل هر گلستان شد


منتخب از کتاب « گنج عیان »
سروده پ. م.م

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 0:35  توسط طیب لی   | 

تو این نهایت شب ، وقتی نگات می خندید

تو این نهایت شب ، وقتی نگات می خندید، چشمای خیره من اندوهتو نمی دید. چرا غریبه بودم با غربت نگاهت ،تصویرمو ندیدم تو چشم بی گناهت . کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم، روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم. آینه گریه می کرد وقتی تو رو شکستم ،ستاره پشت در بود وقتی درارو بستم. تو بودیو سکوت و غروب سرد پائیز، باغچه رو زیرو رو کرد برگای زرد پائیز حالا منه غریبه دنبال تو می گردم با قلب آسمونی کمک کن تا برگردم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 15:26  توسط طیب لی   | 

 
***