تبليغاتX
ارزشیابی
زاهد و جانوران

زمانی دور، زاهدی در میان تپه های سبز زندگی می کرد. روحش پاک و قلبش سپید بود. تمام جانوران زمین و پرندگان آسمان، جفت جفت به نزدش می آمدند تا زاهد با آنها صحبت کند. با شور و شوق حرفهایش را می شنیدند و دورش جمع می شدند و تا شب از نزدش نمی رفتند. شب، زاهد آنها را به خانه بر می گرداند و دعای خیر می کرد و به باد و جنگل می سپرد

غروبی از عشق صحبت می کرد، یوزپلنگی سرش را بلند کرد و به زاهد گفت:  برای ما از عشق می گویید. آقا، بفرمایید عشق شما کجاست؟

.زاهد گفت : من جفتی ندارم

غریو شگفتی از جمع جانوران و پرندگان برخاست و به هم گفتند : " چطور می تواند از عشق و جفت گیری صحبت کند، در حال که خودش جفتی ندارد؟ " و آرام و مغموم، او را ترک کردند

.آن شب، زاهد به رو بر تشکش خوابید، و تلخ گریست و مشت بر سینه کوبید

 

از کتاب باغ پیامبر و سرگردان

نوشته جبران خلیل جبران

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 1:32  توسط طیب لی   | 

 
***