زمانی دور، زاهدی در میان تپه های سبز زندگی می کرد. روحش پاک و قلبش سپید بود. تمام جانوران زمین و پرندگان آسمان، جفت جفت به نزدش می آمدند تا زاهد با آنها صحبت کند. با شور و شوق حرفهایش را می شنیدند و دورش جمع می شدند و تا شب از نزدش نمی رفتند. شب، زاهد آنها را به خانه بر می گرداند و دعای خیر می کرد و به باد و جنگل می سپرد
غروبی از عشق صحبت می کرد، یوزپلنگی سرش را بلند کرد و به زاهد گفت: برای ما از عشق می گویید. آقا، بفرمایید عشق شما کجاست؟
.زاهد گفت : من جفتی ندارم
غریو شگفتی از جمع جانوران و پرندگان برخاست و به هم گفتند : " چطور می تواند از عشق و جفت گیری صحبت کند، در حال که خودش جفتی ندارد؟ " و آرام و مغموم، او را ترک کردند
.آن شب، زاهد به رو بر تشکش خوابید، و تلخ گریست و مشت بر سینه کوبید
از کتاب باغ پیامبر و سرگردان
نوشته جبران خلیل جبران